« خـــدا بـا من اسـت »
دعا(4) - نـامـه نــانـوشـتـه

 

هـوالمُجـیـب

 در نوشته‌های قبلی ( مربوط به دعا ) ،  جمله‌ای را از آموزگار عزیز نقل کردم که - اگر خدا بخواهد-  در این قسمت قصد دارم در حد بضاعت به توضیح آن بپردازم ؛

و آن جمله اینست :

« بخشش پیش از خواستن و پاسخ قبل از سؤال، از روشهای اوست.»

شاید شما هم این موضوع را تجربه کرده باشید که خیلی از اوقات چیزی را آرزو ‌کرده‌ایم ، گفتیم " ای کاش ... فلان می‌شد و بهمان می‌شد" بعد دیده‌ایم که حتی قبل از اینکه به این فکر بوده باشیم، آن خواسته یا مقدماتش محقق شده است.بعد آشکارا یا در دل خود گفته‌ایم :  " کـــاش از خدا چیز دیگه‌ای خواسته بودم‌ها .... !!!!  "

داریم  از خیابان می‌گذریم؛  بوی خوش غذایی به مشاممان می‌رسد!! هیچ نمی‌گوییم ، فقط ترشح بزاقمان بیشتر شده و در دل یک آرزو پدید می‌آید. به خانه می‌رسیم؛ با شگفتی تمام می‌بینیم که مادر یا همسر خانه ، از صبح -  خیلی زودتر از آرزوی نهانی ما به هنگام ظهر - مشغول به طبخ همان غذا بوده است !!!

خداوند حکیم و دانای نهان و آشکار، به گذشته و حال وآینده‌ی ما  احاطة کامل دارد. نیازهای ما را می‌داند و سرنوشت ما از پیش برایش معلوم است. آرزوها ، خواسته‌ها و نخواسته‌ها و... همه و همه را از قبل می‌داند.

سؤالات نپرسیده‌ی ما را پاسخ می‌دهد و افکار به ذهن خطور نکرده را می‌خواند :

« هم قصه نا نموده دانی              هم نامه نا نوشته خوانی »

بنابراین "دانا"یی که از قبل به نیازهای گفته و نگفته‌ی ما آگاه است، و در عین حال حکیم است و بسیار مهربان، بدیهی است که قبل از دعا، اجابت کند و قبل پرسش، پاسخگو باشد.

بیایید از این لحظه به بعد به این موضوع توجه کنیم. در گوشة دفتری، آرزوهایمان را یادداشت کنیم و هر چند از گاهی، با مراجعه به این دفتر آرزوهای برآورده‌مان را نظاره‌گر باشیم!

 

١٣٨٧/١٠/٢٢
صبح هنگام


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است...

هوالرقیب

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

  

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.


اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

  

عرفان نظرآهاری


دعا(3) - روش صحیح دعا کردن

هوالمُجیب

 یکی از ضروریاتی که به وقت دعا کردن و قبل و بعد از آن باید رعایت شود، اعتماد به خداوند در استجابت خواسته‌مان است.
دعای خویش را با ایمان هر چه بیشتر خواندن و آنرا مستجاب شده دانستن ، شاید مهمترین مؤلفة دعای مؤثر و اجابت آن است.

 در قرآن کریم چند آیه است که می‌توان بیشتر قوانین دعا را از آن استخراج نمود؛ راجع به این قوانین بعداً بیشتر صحبت می‌کنیم؛ دو مورد را ببینید :

« و هنگامى که بندگان من، از تو دربارة من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم! دعاى دعا کننده را، به هنگامى که مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)»          (بقره - 186)

پروردگار شما گفته است: «مرا بخوانید تا (دعاى) شما را اجابت کنم. کسانى که از عبادت من تکبر مى‏ورزند به زودى با ذلت وارد دوزخ مى‏شوند »       (غافر-60)

(البته آیات دیگر هم هست، اما اینها را خیلی خوب به خاطر بسپارید ، چون خیلی کلیدی هستند.)

 ببینید در این آیات خداوند شرطی برای دعا کننده نگذاشته است، مثلاً نگفته حتماً باید مسلمان یا مسیحی باشد، شیعه باشد یا سنّی ، مؤمن باشد یا کافر، نمازخوان باشد یا تارک‌الصلاه! 

فقط فرموده است مرا بخوانید و از من بخواهید! بدانید که من نزدیکم ، خیلی نزدیک! نزدیکتر از هر شنونده‌ی دیگری و مؤثرتر از هر اثرگذار دیگری!  اگر مرا بخوانید و از من بخواهید راه می‌یابید.

  پس برای اجابت دعا ، لازم است دعای خویش را اجابت شده فرض کنیم، و با شکّ و تردید به آن نگاه نکنیم، چون این قول صریح خداوند است.

حتّی گاهی خداوند پیش از اینکه بخواهیم ، می‌بخشد زیرا :

 « بخشش پیش از خواستن و پاسخ قبل از سؤال، از روشهای اوست.»

 قدر خدا را بدانیم ،تا  قدرمان بیشتر شود.

29/6/1387
ساعت 20:30
شب‌ نوزدهم ماه برکت: ماه رمضان


دعا(2) - دعا یعنی چه؟

هـوالمُجـیـب 

بسم الله

حتماً همه یا اکثر آدمها - چه با ایمان و چه بی ایمان -  با واژه‌ی دعا آشنایی دارند؛ خیلی ها هم دعا کرده و می‌کنند، اما اندک افرادی هستند که به استجابت دعایشان ایمان دارند. در این میان ساده‌لوحانی هم هستند که خود را محور عالم فرض نموده بی‌سرمایه ، دست به دعا یا نفرین برداشته، از کیسه‌ی خلیفه خرج می‌کنند ، وعده‌ی آتش می‌دهند به دیگران و ....
شگفتا از اینکه از اجابت نشدن خواسته‌شان هم تعجب می‌کنند!!

 اما بیایید ببینیم معنای واقعی دعا چیست؟

 در فرهنگ علامه دهخدا در ذیل معانی دعا عبارات: « خواندن  و نیایش کردن ،  مدح ، ثنا ، تحیت ، درود ،‌ سلام ، تضرع ، نفرین » را می‌بینیم.

 اما ما در اینجا بیشتر به معنی " خواندن " توجه می‌کنیم : خواندن به معنای فراخواندن، صدا زدن، ذکر گفتن، ....

پس وقتی دعا می‌کنیم : یعنی خداوند را صدا می‌زنیم ، یعنی روح خداوند را فراخوانی می‌کنیم، یعنی  به یاد خدا هستیم ، یعنی ....

 یک نکته‌ی مهم دیگر اینکه دعا کردن محدود به اقرار زبانی خواسته و کف دستها را جلوی صورت گرفتن یا به شکل خاصی نشستن نمی‌شود! دعا می‌تواند همان چیزی باشد که از قلب آدم می‌گذرد ، شاید بدین دلیل بوده باشد که مسیح (ع) می‌فرمود : « هر کس نان قلبش را می‌خورد .»

و نان تمثیلی از روزی و قوت آدمیزادی است. پس خیلی از اتفاقاتی که در زندگی ما می‌افتد و نمی‌دانیم چرا، در واقع از قلب ما گذشته است و خواسته‌ی نگفته‌ی ما بوده است. پس مراقب اندیشه‌ها و نیّاتمان باشیم و فلک را متهم نکنیم !

 13/5/87
ساعت 22

 


دعا(1) - چنان مستم من امشب ....

هـوالمُجـیـب

 

سلام به همه یاران قدیمی و دوستان جدید « خدا با من است » !

سلام به رهگذران کوچه باغ « خدا با من است » و صد سلام به مشتریان پر و پا قرص این وبنوشته!

درود بر منتقدین صبور و تشویقگران دوست داشتنی!

و بر شما معاندین، مغرضین و ... نیز سلام! امیدوارم خداوند همه‌ی ما را به راه راست هدایت کناد!

....

و پس از این سلام و درود ، نوبت می‌رسد به عذرخواهی! عذرخواهی به خاطر تأخیر در بروز کردن  و نوشتن! عذرخواهی به خاطر کم گذاشتن در عاشقی!

آخر می‌دانید ، من عاشق این وبلاگ و نوشته‌هایش، خواننده‌ها و نظراتشان، منتقدین و نقدهایشان، و حتی بحث‌های برخی هستم که فکر می‌کنند دارند مرا اذیت می‌کنند!

نوشتن نوعی آفرینش است – آفرینش یک فکر ، یک نگاه، یک راه و ... از عدم به وجود، از حوزة نا‌آشکار به حوزة آشکار – و در منصه ظهور قرار دادن آن آفریده ، تا که قبول افتد  ، چه در نظر آید.

و قلم ابزار آن آفرینش است ، ابزار آن عاشقی! پس چون نوشتن برای من نوعی عشق‌ورزی است، بایستی دل در کار باشد تا به نوشتن قدرت و قوت دهد و به قلم شهامت فرسایش در حوزة وسیع و غول‌آسای اینترنتی !

....

خب به هر حال کار دل است دیگر:

مدتی بود که دل ، جایی بود               /              دل ما در گروی خرقه و دستاری بود

چشم ما در پی زنّاری بود                /           مدتی رفت دلم سخت و نه آسانی بود

 

( می بخشید اگر خیلی قافیه و عروض نداشت، فی‌البداهه بود ! )

 

حال که این دل به خانه بازگشته  و به قول معروف دل و دماغ نوشتن را پیدا کرده ام ، قصد کرده‌ام - اگر خدا بخواهد- پستهای بعدی را به موضوع دُعا بپردازم‌:

 

 

-         دعا یعنی چه ؟

-         قوانین دعا

-         راههای تسریع‌ استجابت

-         روشهای و شیوة صحیح دعا کردن

-         چرا دعایمان مستجاب نمی‌شود؟

-         دعا در ادیان مختلف

-         دیدگاه علمی پیرامون دعا

-         آیا خواستة منفی هم اجابت می‌شود؟

-         ......

 

پس شما هم بگویید که در این زمینه چه کمکهایی می‌توانید بکنید ، یا اینکه چه چیزهایی را می‌خواهید بدانید و چه سؤالاتی دارید، تا در بخشهای بعدی جهت‌دهی روشن‌تر و هماهنگ‌تری داشته باشیم. امکان دارد بروز کردن بعدی تا جمع‌آوری کامل نظرات طول بکشد، اما به خواست خدا بعد از شروع اولین پست ، سعی می‌کنم حداقل هفته‌ای یکبار بروز کنم.  بنابراین دیگر خوانندگان و  دوستان دیگرتان را برای نظردهی خبر کنید، تا بنده‌ی حقیر هم وادار شوم تا هر چه زودتر پست بعدی را بنویسم.

 

ا/5/1387

ساعت 19
بعد از هوای طوفانی مورد علاقه‌ام!


معلم کامل

هوالحیّ

 

 مسافر حقّ برای رسیدن به مقصد خویش و دیدار با مقصود، نیاز به راهنما دارد. کسی که راه را بشناسد و بدو بنماید. امّا این راهنما کیست؟ چه کسی راه را می‌شناسد؟ چه کسی از خطرات راه آگاه است؟ چه کسی نقاط ضعف و قوت مسافر حقّ را می‌داند؟ راهدان و از آن مهمتر : 

راهبر کیست؟ معلم کامل کیست؟

از آنجایی که ابعاد مختلفی را برای انسان و انسانیت متصور شده‌اند، بنابر‌این معلم کامل به کسی گفته می‌شود که برای ابعاد مختلف حیات بشری تعلیم به خصوصی داشته باشد. اگر برای روح فرد تعلیمات باطنی دارد، از حیات جسمانی او ( شغل، ازدواج، ...) غافل نباشد. اگر ذهن رهرو را با تفکر و تعقل آشنا می‌سازد، همزمان قلب او را نیز با عشق و دوست‌داشتن، انس می‌دهد. اگر ....

معلم کامل ، تعلیم کامل و صد البته تعلیم زنده و متناسب با شرایط زمانی و مکانی و فرهنگی مسافر حقّ دارد. اگر تعلیم تک بعدی باشد، همچون غدة سرطانی -  که درکالبد یک نفر رشد یک جانبه و ناهماهنگ دارد– نه تنها موجب پیشرفت رهرو در مسیرش نمی‌گردد، بلکه باعث توقف و چه بسا اضحملال حرکت او خواهد شد.

اما معلم کامل در این عصر کیست ؟ در عصر معلم‌نمایان تک بعدی نگر ، شیادان دکان‌دار کفتارصفت، سؤاستفاده‌گران فرصت‌طلب، نان‌به نرخ روز‌خوران دین به دنیا‌فروش، و... معلم کامل کیست و چه نشانه‌هایی دارد؟
....
اینها سؤالاتی هستند که شاید تنها از یک راه بشود به آن پاسخ داد. و آن پاسخ این است : توجه و تمرکز  بر تعلیم آن معلم . یعنی امکان شناخت معلم کامل زمانی مقدر و میسور می‌گردد که بتوانیم تعلیم او را بشناسیم . یعنی اگر تعلیمی را کامل یافتیم ، حتماً تعلیم دهنده نیز کامل است. اگر مربّایی شیرین، خوش‌طعم و خوشرنگ است ، حتماً مربّی دلسوز، مراقب و زبردستی داشته است. اگر ماشینی درست و خوب کار می‌کند، قطعاً مخترع، سازنده و بکارگیرنده‌اش ، متخصص و حرفه‌ای هستند.
اگر...


 والسّلام
 16 تیر86 -- 19:30
(بازنویسی 4/1/87)

 


محک عاشقی

هوالحیّ

نامه‌های عاشقانه یک شاگرد(1)

خیلی از اوقات نمی‌دانم  که چقدر می‌توانم دوست داشته باشم؛ یعنی ظرفیت عشق‌ورزی‌ام چقدر است؟ فارغ از اینکه چه کسی را چقدر دوست دارم؟! یعنی بدون درنظر گرفتن اینکه معشوق کیست! !

اما اعتراف می‌کنم - و بدین اعتراف خرسندم-  که بعد از دیدن تو هر وقت می‌خواستم، حداکثر عشقم را بسنجم با عشق تو می‌سنجیدم. هر وقت چشمان زیبایی می‌دیدم، با زیبایی چشمان بی‌نظیرت مقایسه می‌کردم! راستش را بگویم ، هر رنگی پیش تو رنگ می‌باخت!

دوست‌داشتن را ، عشق ورزیدن را ، عاشق بودن و عاشق ماندن را با تو و از تو آموخته‌ام! خورشید بودن و نسوزاندن را در تو دیده از تو دیده‌ام. (چه خوب! اگر هم یاد گرفته باشم! )

آری! تو سنگ محک عاشقی من بودی و هستی! یادم می‌آید یکبار که گفتی: «اگر یکی را خیلی دوست داشته باشید، برایتان امتیاز خواهد بود! به ازای هر نفر که خیلی دوستش دارید، به خودتان یک امتیاز بدهید»

حالا می‌گویم - و بر گفتة خود پافشاری- می‌کنم : تو برای من یک امتیاز بزرگ هستی! 


 4/1/87


خورشیدِ عاشق

هوالنـّور

« خداوند نـور آسمانها و زمین است؛ مَـثَل نـور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابی قرار گیرد، حبابی شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان، این چراغ با روغنی افروخته می‏شود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی؛ (روغنش آنچنان صاف و خالص است که) نزدیک است بدون تماس با آتش شعله‏ور شود؛ نوری است بر فراز نوری ؛ و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت می‏کند، و خداوند به هر چیزی داناست.  »  

 (قرآن مجید -  سورة مبارکة نور - آیة 35)

 

خداوند در کلام خودش ، خود را نور آسمانها و زمین معرفی می‌کند. در روی زمین منبع اصلی نور ، ستاره‌ی خورشید است. رابطه‌ی خورشید با زمین، رابطه‌ای خاص است؛  شاید اگر بین سیارات و احجام آسمانی هم عشق وجود داشته باشد، از دیدگاه باطنی‌تر می‌توان گفت خورشید  به نوعی عاشق زمین است.
در فلسفه‌ی شرقی یین و یانگ ( که به نوعی اساس مکتب باطنی تائوئیسم است) ، خورشید، نور، مرد،  پدر، مذکر، و ... در سمت یانگ،  و زمین، تاریکی، زن ، مادر، مؤنث، و... در سمت یین قرار می‌گیرند .
 اما چرا خورشید عاشق زمین است؟ زمین می‌گردد، می‌چرخد، پشت می‌کند، اما خورشید می‌تابد، گرما می‌دهد ...
زمین پستی و بلندی دارد، سرد و گرم می‌شود، تناوب دارد، اما خورشید همیشه سوزان و آتشین است، همیشه  یکدست و یکرو هست ، درست مثل یک عاشق!

حال با ذکر این مقدمه ، می‌خواهیم کمی در مورد این خورشید هستی‌بخش صحبت کنیم. خورشیدی که همیشه هست، حتی زمانی که شب است، خورشید  وجود دارد و نور می‌دهد.
در کتاب جریان هدایت الهی، بخش تمثیلهای ربّانی، متن "مجذوبِ خورشید" می‌خوانیم :

« در روز روشن، در آسمان صاف و آفتابی، به دنبال خورشید  می‌گردیم. خورشید  در مقابل ماست. او ما را احاطه کرده، به او می‌نگریم، امّا توهمات، قضاوتها، تصورات و برداشتهایمان مانع از آن می‌شود که به این راحتی و آسانی به حقیقت دست یابیم....»

از آغاز زمین و پیش از آن خورشید بوده و هست! الان هم هست، بعداً هم خواهد بود، اما چرا گاهی فراموش می‌کنیم، حس نمی‌کنیم حضور خورشید را ؟! فقط گاهی که خیلی گرممان می‌شود، شاید بخواهیم که خورشید نباشد! آیا حضور خورشید را حس می‌کنید؟ البته منظور از این سؤال صرفاً درک بودن یا نبودن فیزیکی خود خورشید نیست. مثلاً اینکه خورشید تأثیرات بسیاری بر روی زمین دارد : گیاهان ، جانوران، انسانها و بسیاری  از تکنولوژی‌های ساخت بشر و صنایع و ... بدون وجود خورشید و نور آن قادر به ادامه‌ی حیات یا عملکرد لازم نیستند. شاید به همین دلیل هم خداوند خود را نور آسمانها و زمین می‌داند. یعنی اینکه :

 « ای انسان ! بدان که بدون حضور من، بدون نور، بدون گرمای من، زندگی برای تو ممکن نیست! منـم آن زنـده‌ی زنـدگی بخـش! »

 

دوشنبه بعد از ظهر
12/1/87
در حال دیده‌بانی


اهلی و رام خـدا

« بنام او که زمین و آسمان رام اویند »

...

 در این وقت روباه پیدا شد . رو باه گفت : سلام. 
 شازده کوچولو مودبانه جواب داد : سلام ...
شازده کو چولو به او پیشنهاد کرد: بیا با من بازی کن . من خیلی غمگینم . رو باه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم . مرا اهلی نکرده اند . 
 شازده کوچولو آهی کشید و گفت :ببخشید، اهلی کردن یعنی چه ؟ ... روباه گفت : این چیزی است که تقریبا فراموش شده است. یعنی پیوند بستن.... 
 مثلا تو برای من هنوز پسر بچه ای بیشتر نیستی. مثل صد هزار پسر بچه دیگر. 
 نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من. من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم مثل صد هزار روباه دیگر.

ولی اگر تو مرا اهلی کنی . هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برا ی من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد. شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم ، یک گل هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد... 
 روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت : زندگی من یکنواخت است، من مرغها را شکار می کنم وآدمها مرا شکار می کنند،همه  مرغها و همه آدمها برای من  شبیه همند . این زندگی کمی کسلم می کند.
ولی اگر تو مرا اهلی کنی زندگیم مثل آفتاب روشن خواهد شد و آن وقت من صدای پای تو را خواهم شناخت و این صدای پا با همه صداهای دیگرفرق خواهد داشت. 
 صدای پا های  دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند ولی صدای پای تو مثل نغمه موسیقی از لانه بیرونم میاورد. علاوه بر این ، نگاه کن آنجا ،آن گند مزار ها را می بینی ؟ من نان نمی خورم . گندم برای من بی فایده  است . پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند و این البته غم انگیز است.
 ولی تو موهای طلایی داری ، پس وقتی که اهلی‌ام کنی معجزه می شود . گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند و من زمزمه باد را در گند مزار دوست  خواهم داشت . 
 روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت : خواهش می کنم بیا و مرا اهلی کن!
 شازده کوچولو گفت : دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم. باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.
 روباه گفت: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی .
آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند . همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند ولی چون کسی که دوست بفروشد در جایی نیست آدمها دیگر دوستی ندارند . 
 تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن، شازده کو چولو گفت: چه کار باید بکنم ؟ روباه جواب داد : خیلی باید حوصله کنی. اول کمی دور از من اینجور روی علفها می نشینی. من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی . 
 
زبان سرچشمه سو تفاهم هاست. اما تو هر روز کمی نزدیکتر می نشینی.....

 

* * * *

شازده کو چولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد ، روباه گفت : آه ، من گریه خواهم کرد .
شازده کو چولو گفت : تقصیر خودت است ، من بد تو را نمی خواستم ولی خودت خواستی که اهلیت کنم . 
 روباه گفت : درست است . شازده کو چولو گفت : ولی تو گریه خواهی کرد. 
 روباه گفت : درست است . شازده کو چولو گفت : ولی بازچیزی از من برای تو نمی ماند رو باه گفت: چرا می ماند رنگ گندمزارها.
سپس گفت برو دوباره گلها را ببین ، این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من بر گرد تا رازی به تو هدیه کنم...

شازده کو چولو پیش روباه برگشت گفت : خدا حافظ.
روباه گفت : خدا حافظ !  راز من این است و بسیار ساده است:

فقط با چشم دل می توان خوب دید.حقیقت چیزها از چشم سر پنهان است....
همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای با عث ارزش و اهمیت گلت شده است...
آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی . 
 تو مسئول آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی.

 شازده کو چولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند : من مسئول گلم هستم...


 

"انتخاب از کتاب شازده کو چولو –آنتوان اگزوپری"

٢٢-١١-٨۶

 


تحـریف یا تعریـف ؟

هوالنـّور

 

یکی از مکانیزمهای عملکردی شیطان- با تعریف خاصی که از آن در ادیان و مکاتب مختلف وجود دارد –  و نیروی شرّ در مفهوم کلی، تحریف کردن است، تحریف واقعیت.
گفتم تحریف واقعیت و نگفتم تحریف حقیقت، چون حقیقت یکیست و تحریف نا‌پذیر. اما واقعیت برداشت ما از حقیقت یکتاست و این برداشت به احتمال زیاد برای افراد مختلف، متفاوت است. فردی که حقیقت را دریابد، دیگر تحریف آنرا نمی‌پذیرد. کسی که اصل را داشته باشد به فرع نیازی ندارد. هیچ عاقلی طلای اصل را با بدل طلانما معاوضه نمی‌کند.
حتماً داستان "فیل در تاریکی" در مثنوی مولوی را خوانده یا شنیده‌اید: توانگری ، یک فیل را به روستایی آورده بود و در اصطبلی محفوظ، نگاهداری می‌کرد. اهالی روستا که تا به حال فیل ندیده بودند، تصمیم گرفتند چند نفر را
  شبانه ، بدون اطلاع صاحب فیل به اصطبل فرستاده تا  فیل را بازبینی کنند. پس از بازدید دزدکی از فیل ، آن چند نفر توصیفی متفاوت از فیل داشتند : آنکه پای فیل را لمس کرده بود، می‌گفت : فیل ستونی محکم است! آنکه به خرطوم فیل دست زده بود، فیل را لوله‌ای طویل و منعطف می‌دانست! و آنکه گوشهای فیل را لمس کرده بود ، گفت : فیل بادبزنی بزرگ است! و ....
آنها هر یک برداشت خود را از یک موضوع واحد می‌گفتند و به واسطة بینش خود و نوع و زاویة نگاه، توصیفی متفاوت از فیل داشتند. اما به نظر عامل مهم در عدم تشخیص کامل فیل ، نبودن نور آگاهی‌بخش و حقیقی بوده است. که اگر نور بود ، حقیقت روشن می‌شد...
الغرض اینها گفته شد تا بدانیم که تحریف با حقیقت بسیار فاصله دارد، و در یک جمله برداشتی است دروغین از حقیقت یا به عبارتی دیگر واقعیتی است دروغین. بگذریم ...
اما این روزها ، بازار تحریف داغ و بعضاً سوزاننده است، علی‌الخصوص در حوزة باطنی و ناملموس.
  شیادان و کلاهبرداران معنوی ،  خود را شفاگر و درمانگر جا می‌زنند و عوام‌الناس را سرکیسه می‌کنند. انواع و اقسام کتابها و روشهای من درآوردة جعلی که ریشه در ناکجا دارد، وارد کتابفروشیها و خانه‌های مردم شده و آنها را از زمرة  "الذین یؤمنون بالغیب"  [1] خارج می‌سازند.

از سویی دیگر اساتید ، فرهیختگان ، روشن‌فکران ، روشن ضمیران ، ... به حاشیه رفته‌اند و با ناملایمات زمانه کنار آمده‌اند. برخی از این‌ها نیز دچار خشونت‌زدگی و تعصب کور شده و حرفشان به گوش ناکسان نمی‌رسد. در این میان هستند ابر- انسانهایی که با تحریف شیطان‌زدگان و شب‌پرستان، حتی به زندان هم افتاده‌اند.
بله ،تحریف به جای تعریف ! تحریف واقعیتی که در کلام و تعلیم الهی آنها نهفته است به جای تعریف و شناخت آن آموزش خدا-مدارانه!
 

در طولانی ‌ترین شب سال به انتظار نور سحرگاهان می نشینیم، و دعا می‌کنیم تا خورشید حقیقت، بدمد و شب به پایان برسد.         ان شاء الله

 

٢٩-٩-٨۶
متن بازنویسی شده از
 نوشته‌های مسافر حقّ

 


[1]

 

(پرهیزکاران) کسانی هستند که به غیب (آنچه از حس پوشیده و پنهان است) ایمان می‏آورند; و نماز را برپا می‏دارند; و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنان روزی داده‏ایم، انفاق می‏کنند. ( سورة مبارکة بقره آیة 3) 

 

 

 


گفتگو با حضرت « آقـا »

به نام  « ... »

گفتم : سلام آقا
گفت : سلام
پرسيدم : آقا ؟ آيا وضو با اشك صحيح است ؟
گفت : اگر تمام صورت و دست و دامانت را بدان شستشو دهي.
گفتم : اگر اشك به خون آغشته باشد چطور؟
گفت : اگر ز خون دلت باشد.
گفتم: آخر دلم زخمي است! آيا نماز مي‌شود؟
گفت : اگر زخم عشق باشد .
گفتم : آقا!  زخمي عميق در قلبم، امانم بريده است، چكنم ؟
گفت : امان هم مي‌خواهي ؟؟!!!
گفتم :عشقي عظيم، دردي بزرگ دارم!
گفت : درد عاشقي است، خودكرده را تدبير نيست !
گفتم : آقا!  زخمي ز دوستي ، درد زيرپوستي دارم !
.... 
چيزي نگفت !
اما من شنيدم :‌ صبر كن ! صبر كن !  تا .... 

6/9/86 
دقايقي مانده به نهايت شب


سكوت يا ...؟

هوالحقّ

هميشه در مورد سكوت تعريف خوب شنيده‌ايم و اينكه سكوت يكي از وضعيت‌هاي لازم براي رهروي راه باطني است ، و اينكه سكوت نشانة انديشيدن است ، و ...

هميشه تصور دلچسبي از واژة سكوت در ذهنم داشته‌ام. همواره حرف نزدن و نگفتن و ... را يك امتياز مي‌دانسته‌ام و ... و اما حالا چه ؟

راستش چند وقتي است كه ديگر اين گونه نيستم ! از چيزي كه مردم سكوت مي‌نامندش، خوشم نمي‌آيد! نه اينكه متنفر باشم ، نه ! اما زجر مي‌كشم! به قول "هدايت" مثل خوره دارد روحم را مي‌خورد .

سكوتهايي كه به انواع مختلف مي‌بينم، آزارم مي‌دهد :

سكوت قاضي پروندة كلاهبرداري ميلياردي، به خاطر اندكي اسكناس !

سكوت مديرعامل به خاطر ترس از استعفاي دست جمعي پرسنلش !

تنبلي شاعر و گذشتن بهار !

سكوت مادر وقتي بچه‌اش غم‌دارد، ناراحت است و مي‌گريد !

سكوت معني‌دار دوستان گرامي و نگاه عاقل اندر سفيه آنها!  

 سكوت معشوقي كه به خاطر ترديد در احساسش عاشقش را رها مي‌كند، بدون ترس از اينكه شايد اين عاشق همان نيمة گمشده‌اش باشد !

عاشقي كه به خاطر غرورش سخن نمي‌گويد و مي‌گذرد با اينكه مي‌داند معشوق، همان نيمة گمشده‌اش هست!

سكوت فيلمنامه‌نويس ، كارگردان ، .... در برابر سانسورچي وسواسي و سليقه‌گرا !

سكوت رئيس‌جمهور در برابر هتاكي آن مترسك دانشگاه كلمبيا !

سكوت جوامع، حكام ، سياستمداران سالوس ، و ... در برابر تجاوزات، كشتار دسته‌جمعي،

غارت‌ها، ... به بهانة دموكراسي، مقابله با تروريسم ،و  ....

مصلحت انديشي تماشاچيان صحنة ظلم در كوچه، خيابان، خانه، و ...!

دروغ شنيدن ، ياوه‌ شنيدن ، گزافه شنيدن ، .... شنيدن از اخبار، اينترنت، تلويزيون، ماهواره، .... و لب فرو بستن! 

 ديدن سؤءاستفاده و هتك حرمت خدا، پيامبر، امام، ولي ، استاد ، پير ، .... و در يك كلمه مقدسات و پس از آن آتش نگرفتن ، منفجر نشدن، قيام نكردن ، ....

....

هيهات اگر اين است آن سكوت مقدس!  اگر اين است سكوت، من مي‌خواهم فرياد بزنم، مي‌خواهم بشكنم اين سكوت را ! آي ابوذر ! كجايي ابوذر ؟ 

 مي‌خواهم عصيان كنم ! به قول شريعتي : " من عصيان مي‌كنم ، پس هستم !

راستي آيا اين است معناي سكوت !!؟ با شمايم كه ساكت مي‌ناميد خود را و با شما كه مي‌خواهيد ساكت باشيد و با شما كه " ناحقّ‌السكوت " گرفته‌ايد و با شما كه  ... ؟

 آيا اين سكوت است يا كتمان حقيقت ؟؟؟

 7/8/86  ساعت 22

وقتي كه در تاريكي شب دلم مي‌خواهد

فرياد بزنم و همه را بيدار كنم


از تــو كـجا گريـزم ؟

بنام خدا

به نوشتن غزلي از ديوان شمس بسنده مي‌كنم :‌ (براي همه بي‌-چاره‌ ها !)

 

ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟

ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟

وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو

وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم؟

دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟

گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را

از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم؟ 


آتش بگير !

هوالحقّ  

قبول دارم كه دير شده است براي اين نوبت از  نوشتنم ، اما گوش كنيد شايد موجه باشد! 

 ماه رمضان كه شروع مي‌شود، براي من سكوت مي‌آورد و حرفهايم آن قدر  ظريف مي‌شوند كه در پهناي نوك قلم گنجانده  نمي‌شوند. همان چيزي كه زنده‌ياد دكتر شريعتي مي‌گفت : حرف‌هايي براي نگفتن.

اينها به كنار، امسال يك وضعيت خاص هم داشت ، نگراني و دوري از او كه عشق را به من آموخت! علاوه بر اينها براي بندة حقير هم يك شرايط خاصتر ايجاد شده بود كه وضعيت عاشقي و دوري از معشوق را بيشتر برايم به ميدان تجربه كشاند. بگذريم.

اما نه ! نگذريم هنوز ماجراي امشب را نگفتم!  امشب ، شب حق‌كشي، شب عناد با حقّ،  شب ضربت خوردن حقيقت بينا به دست تعصب كور، شب .....

سكوتي كه از ابتداي ماه با من همراه شده بود به بغضي غريب تغيير شكل يافت؛  اين شد كه بغضم را در چلة سكوتم گذاشتم و كشيدم و كشيدم تا .... اشكهايم جاري شد، تا مگر اين اشكها همچون تيري بر گلوي بي‌عدالتي فرود آيند و همچون شمشيري دست ناحقّ  را قطع كنند. نمي‌دانم، تا خدا چه بخواهد.

خيلي حرفها شنيده‌ايم از عاشقي ، از دوست داشتن، اما بعد از دهها سال فهميدم كه دوست داشتن زياد شبيه آني نيست كه حرفش را مي‌زنيم، يا به ديگران توصيه مي‌كنيم، مقايسه مي‌كنيم، و ...

آتشي نيست كه از دور به تماشاي آن بنشينيم :

آتش بگير تا كه ببيني چه مي‌كشم ؟                             احساس سوختن به تماشا نمي‌شود

از ميان تمام مصيبتهاي علي (ع)،  اين در چاه فرياد زدنش مرا آتش مي‌زند، با من سفر كنيد تا انتهاي جادة اشكهايم! چه سوز و گدازيست امشب! آه از آن چاه، آه از آن آه ، آه از آن ماه زمين كه عكس رخش در آب چاه در كنار قرينة آسماني‌اش مي‌افتاد. آخر مي‌دانيد؟ مي‌گويند او شبانگاهان بر سر چاه مي‌رفت و فرياد واحسرتا مي‌كشيد تا كسي نفهمد كه او را نفهميده‌اند، كه او را انكار كرده‌اند، كه حقيقت به كام تلخ‌كامان تلخ ‌آمده است. وقتي كه آدم را نفهمند،وقتي خانه‌نشين‌اش كنند، وقتي تنهايش بگذارند، وقتي داري ، مي‌تواني ، هستي ، اما نمي‌بينند تو را، مي‌سوزي! مي‌خواهي بروي، كوچ كني، نفرين كني، قطع ارتباط كني، ... ، اما چون عاشقي، خيلي عاشق، نمي‌روي، نفرين نمي‌كني كه دعا هم مي‌كني، در ميان همين مردم زندگي مي‌كني، ... اما غريبي، درد داري، آتش گرفته‌اي، مي‌سوزي، و ...

 آزادي اما زنداني عشق خودت هستي! پر پرواز داري ، اما بالهايت را بسته‌اي و بر بام خانة معشوق نشسته‌اي! مي داني ، اما منتظري تا آنكه دوستش داري نيز از جهل بيرون بيايد و تو را بشناسد و..... اي خداي علي ! چاه من كجاست براي فرياد؟

اي دوستان من: گرچه صحبت به درازا كشيد، اما شرح پريشاني كوتاه نيست! اگر دلتان به درد آمد، اگر بغضتان گرفت، اگر گريه مي‌كنيد،  بدانيد :   «  احساس سوختن به تماشا نمي‌شود! »

19 رمضان 

 9/7/86  ساعت 23

در حال همدلي با غربت مولا


امروز عیـد نیست !

هوالحیّ

 

خدایا ! تاریکی آنقدر گسترده و همه‌گیر شده است که شقاوت شب و شبزدگان به معصومیت کودکان نیز رحم نمی‌کند. انسان این "مختال فخور"  ، دیگر نور را برنمی‌تابد. نور ، نور ، نورِ زنده، زندانی تاریکی است!

 خدایا خودت می‌دانی و دیگر چه بگویم از سودای سوداگران مرگ، دنیادوستان دین‌فروش، دین‌زدگان دنیا‌پرست، مقدس‌مآبان و متعصبان جاهل، گرگان ریاکار در پوست گوسپندان.

آری به قول آن شاعره  " من از نهایت شب حرف می‌زنم/ من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم" خدایا خودت می‌دانی چه می‌گویم.

این است روزگار ما !  روزگار تمدن و تکنولوژی!

روزگاری که هر روز ابراهیم عقل مجبور است اسماعیل عشق را به قربانگاه مصلحت ببرد و ذبح کند. اینجا هزار ابراهیم هر روز می‌سوزانند و  منتظر گلستانت هستند. روی حجرالاسود دارد سفید می‌شود در این سیاهی!

روزگاری که عشق را با عادت و نیاز اشتباه می‌گیرند؛ روزگاری که عمرِ دوستی‌ها را به جای یک عمر،  با ساعت و دقیقه اندازه می‌گیرند. روزگاری که مقدار پول میزان شرافت و بزرگی را تعیین می کند. روزگاری که دعاکردن به درگاه تو، کار انسانهای ضعیف و یا حداقل آخرین کار مردم و آنهم تؤام با ناامیدی است.... کار سخت و بلکه ناممکنی است : نان درآوردن ، غم خودن و عاشق بودن.
خودخواهی و خودبینی در هر سو موج می‌زند، کلام تو مهجور مانده و هر کسی به نفع خود از آن سوء برداشت می‌کند. خدایا می‌بینی چقدر درد آور است!
....

 ...و تو بازهم صبر می‌کنی تا حجّت بر همه تمام شود و « حجّت » تو بیاغازد. خدایا عید ظهور را هر چه زودتر به توسط او که می‌دانی جشن بگیر،  زیرا که عید واقعی آن روز است که تو آشکار و از پرده برون باشی.


به مناسبت نیمة شعبان
٩-۶-٨۶


تجربه عاشقترين

هوالحقّ  

برخي اوقات آدم حرفهايي را از ديگران مي‌شنود كه به نظرش جالب مي‌رسد. 

بعضي وقتها هم در مكتوبات و نوشتجات چيزهايي را مي‌خواند كه ناخودآگاه مي‌پذيرد. 

اما گاهاً پيش مي‌آيد كه موضوعي را بر حسب تجربه  دريابد و خودش به آن برسد.  اجازه بدهيد اسم اين وضعيت را بگذاريم « فهم » . 

در سفر اخير - كه خيلي سخت گذشت، اما خوب هم بود - كمي از خامي بيرون آمدم و چيزهايي را ديدم و شنيدم و تجربه كردم كه خلاصه‌اش را برايتان مي‌گويم:

« ... وقتي كسي عاشق يكي مي‌شود، گذشت و بخشش نسبت به او بيشتر مي‌شود. هر چقدر عشق بيشتر و عاشق عاشقتر، فداكاري، چشم‌پوشي و بخشش نسبت به معشوق بيشتر!
وقتي كسي در ميان عاشقها ، عاشقترين مي‌شود، آن وقت است كه بزرگترين بخشنده مي‌گردد؛

.....

 و خدا عاشقترين عاشقان است؛ و خدا ارحم‌الرّاحمين است ....»

اين را شنيده بودم؛ اما اينجا ، حالا ....

والسّلام

دوشنبه ۲۹/5/86  صبح

بعد بازگشت از سفر


خطـرات سـفـر

هوالحقّ  

 همة ما مطالب زيادي راجع به سفر و مسافرت خونديم و شايد اشعار زيادي را شنيده باشيم :

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي // 

سفر برون كند از طبع مرد خامي را //

گر مرد رهي ميان خون بايد رفت ، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت // 

گر همسفر عشق شدي مرد سفر باش ، هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش //

و ....

آيا تا به حال به اين فكر كرده‌ايد كه چرا معمولاً  سفر را با خطر همراه دانسته‌اند ؟ خب شايد بگوييد آن قديمترها چون سفرها زميني، پياده و با استفاده از چهارپايان بوده ، و خطرات گرسنگي و تشنگي و خستگي راه به علاوة راهزنان و دزدان قافله و باعث مي‌شده كه سفر پر از حادثه و خطر تلقي شود، اما اكنون به آن سختي قبلتر نيست!

البته اين مطلب خيلي هم بيراه نيست اما پس چرا حتي الان هم، اولين دعاي ما براي سفر عزيزانمان اين است : «سفر بي‌خطر ! »

سفر ، حركت كردن است و حركت كردن يعني پرهيز از يكجا ماندن و ثبات. سفر بر هم زدن شرايط گرم و نرم فعلي براي تجربة مكانها ، موقعيتها ،.... و وضعيتهاي آگاهي ناشناختة ديگر است.

بنابراين ناشناخته‌بودنِ اين  « از ..... تا»  وضعيت را از ايمن بودن در مي‌آورد و احتياط را دو چندان لازم مي‌نمايد .

الغرض، قرار نيست- بهتر بگويم مجال نيست -  در اين فرصت به بررسي موشكافانه علت مخاطره‌آميز بودن هر سفري بپردازم ! بنابراين بصورت تيتروار به مواردي كه در اين خصوص به نظرم مي‌رسد اشاره مي‌كنم :

- جا ماندن از قافله

- تفرقه در ميان همسفران

- به تنهايي سفر كردن ( در نظر نگرفتن همسفران و صد البته راهنماي سفر)

- متوقف شدن در پشت موانع

- بيش از حد استراحت كردن

- غفلت از هدف اوليه ( رسيدن مقصد)

- اسير راهزنان و شكارچيان شدن

- رفتن از بيراهه و گمراه شدن

- خستگي و ضعف بدني، ذهني، روحي

-  .... 

  (  بر اساس بازخواني كتاب رؤياي راستين- نشر تعاليم حقّ) 

حالا شما مي‌توانيد يا در مورد اين خطرات نظر بدهيد يا اينكه ليست بالا را تكميل كنيد و موارد ديگري را بگوييد يا ....

والسّلام

پنجشنبه 18/5/86  بعد از نيمه‌شب

در حال تصميم‌گيري براي سفر


گـروه‌هـاي سـفـري

هوالحيّ 

 

يكي از مطالبي كه در تبيين اصل مسافر حقّ  بودن لازم است در نظر گرفته شود، مقصد است. نوع مقصد ، كيفيت و شرايط آن ، دوري و نزديكي آن ،‌ نوع مسافر را مشخص مي‌كند. اگر مقصد نزديك باشد ، ديري نمي‌پايد كه مسافرت به انتها مي‌رسد و مسافر ، ديگر مسافر نيست؛ و اگر مقصد دور باشد، مسافر بايد بلند همت باشد تا برسد.

اگر مقصد متعالي و مقدس باشد ، مسافر در حين سفر به تعالي مي‌رسد و و خودش و راهش تقدس مي‌يابند.

مقصد ، مشخص‌كنندة مطلب مهم ديگري نيز هست. وقتي مقصد چند مسافر يكي باشد، امكان اينكه اين افراد با هم همسفر باشند يا بشوند ، كم نيست. اجازه دهيد مجموعه افراد با مقصد يكسان را گروه سفري بناميم. با اين تعريف گروه‌هاي سفري مختلفي خواهيم داشت :

امكان دارد مسافران يك گروه سفري،  از مقصدشان آگاه باشند و دانسته به سوي مقصد در حركت باشند. اين امكان هم وجود دارد كه برخي به تبعيت از ديگران همراه با يك گروه بشوند و ندانسته به سوي مقصد آن گروه در حركت باشند.

مختصات و شرايط مقصد براي برخي از گروه‌هاي سفري كاملاً مشخص و واضح بوده و بالعكس بسياري از گروه‌هاي سفري را مي‌توان يافت نه تنها مقصد و بلكه حتي راه رسيدن به مقصد را نيز كشف مي‌نمايند. هدف بسياري از گروه‌ها از سفرشان معلوم بوده، در حاليكه خيل گروه‌هاي ديگري را مي‌توان يافت كه با هدف نامعلوم به سويي در حركتند.

و ...

حال بياييد بررسي كنيم كه مقصد ما كجاست؟  آيا مي‌دانيم مقصد چگونه است؟ دور است يا نزديك؟ راه هموار است يا نا هموار ؟ همسفرانمان كيست ؟ پدر ومادر يا  خانواده‌مان ؟  همسر يا فرزندانمان ؟ دوستانمان ؟‌ اصلاً  آيا امكان دارد  خيلي‌ از همسفرانمان را كه هم مقصد هستيم ، هنوز و در اين دنيا نديده باشيم ؟

نظر شما چيست ؟‌  

والسّلام

چهارشنبه 27/4/86  بعد از ظهر

در حال آمادگي براي سفر چند روزه


آخر شعر سفر، آخر عمر منه...

هوالحقّ

 در نوشتة قبلي گفته شده كه "مسافر حقّ ، يك تعليم است ؛ تعليمي بزرگ از او كه نشان بزرگي دارد... پس با هم ادامه مي‌دهيم تا ....

ابتدا بياييد ببينيم كه مسافر حقّ يعني چه ؟ بياييد جمله را تجزيه كنيم :

مسافر ؟ :  مسافر فاعلي است كه فعلش سفر است  و سفر يعني تغيير مكان ،  جابجايي آگاهي، و ... و در يك كلام سفر يعني حركت كردن و مسافر كسي كه در حال حركت است .  
مثال سفر : مسافرت‌هاي زميني ، سفر روحي(  بيرون‌فكني كالبد اثيري ، ترانس،...) ، سفر در محور زمان ( پيشگويي، پيش‌آگهي، سفر به گذشته، ...)

حقّ ؟  : حقّ يعني آنچه كه بايد باشد، آنچه كه درست است و بايد باشد؛  حقّ از حقيقت نشأت گرفته است. همچنين شنيده‌ايم كه حقّ گرفتني است . من اين عبارت را اينگونه تعبير مي‌كنم كه  :

بايد به دنبال حقّ بود تا آنرا دريافت كرد ، تا او تو را دريابد !  حقّ جنس مبتذل بازار نيست كه  در هر كوي و برزني يافت شود.

.....

پس مسافر حقّ فاعلي است كه دائماً در حال حركت كردن بسوي درستي و حقيقت است. مقصدش جايي است كه بايد بدان برسد، آمده تا بدانجا برسد، اصلاً به رؤياي مقصد تا بدينجا آمده است. به نظر شما آيا امكان اين نيست كه مسافر حقّ گمراه شود؟ آيا امكان ندارد كه پايش در مرداب تاريكي بلغزد و در آن فرو رود ؟

به نظر بنده – كه نظري من در آورده هم نيست – اگر مسافر حقّ با سر هم در لجن فرو برود، جنسش لجني نخواهد شد. امكان دارد تا مدتي بوي بد بدهد، رنگش تيره و تار باشد، اما چون حركت مي‌كند، به آب پاك‌كننده در ميانه راه خواهد رسيد و ....

شما چي فكر مي‌كنيد ؟

 آيا احساس مسافر بودن آنهم با مقصدي حقيقي را داريد ؟

 آيا حركت مي‌كنيد؟

آيا حسّ رسيدن و رضايت دادن به توقف، قبل از رسيدن به مقصد را لحظة مردن خود نمي‌دانيد؟

آيا ....

والسّلام

جمعه 15 تير86 -- 19:45

در غروب بي‌امام (عج)


مسافـر حقّ "هســتم" .

هوالحقّّ

شايد براي برخي از خوانندگان عزيز اين سؤال مطرح شود كه چه شد نامم را مسافر گذاشته‌ام و مقصدم را حقّ و حقيقت دانسته‌ام :

"مسافر حقّ "  هم همچون "خدا با من است " يك تعليم است؛ تعليمي از يك معلّم كامل.

 يك هويت است ؛

 يك انتخاب از روي تسليم است ؛

حركت بسوي خداست ؛

 "انّا للّه و انّا اليه راجعون" است.

 و ....

البته ادعاي اينكه مسافر حقّ  شده‌ام را ندارم ، چون شايد شدني در كار نباشد، بلكه تنها مي توانم بگويم "هستم" و سعي دارم "بمانم" !

اگر خدا بخواهد طي نوشته‌هاي بعد به مفهوم سفر  ومسافرت،‌ارائة تعريفي از مسافر حقّ، تفاوت مسافر حقّ  با ساير مسافران، مفهوم گروههاي سفري، خطرات سفر، و ... و البته به منشاء و مأخذ اين تعليم كاربردي و گرانقدر مي‌پردازيم.

با من همراه شويد ، زيرا كه "خدا با من است" .

والسّلام

8/4/86 ساعت 16

نوشته شده در حين سفر به ...


اخلاق متعالي

هوالهـادي 

با ذكر نامهاي خداوند و در حضور او قرار گرفتن،  ساير اصول هدايت الهي هم قابل تجربه خواهند بود. مثلاً كسي كه مي گويد هوالمتكبّر، كسي كه مي‌گويد هوالعظيم، هوالاعلي،  و به آنچه مي‌گويد آگاه و مؤمن است، ديگر نمي‌تواند تكبّر داشته باشد، نمي‌تواند به ديگران فخر فروشي كند، و... خود به خود متواضع است. خود اين تواضع براي او نرمي مي‌آورد، حكمت مي‌آورد و فيض رحمت و....    گفته‌اند كه :

افتادگي آموز اگر طالب فيضي                                      هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

 

كسي كه مي‌گويد خداوند بخشنده و مهربان است، خداوند ستارالعيوب است و عيبهاي بنده‌هايش را هم مي‌پوشاند، ديگر از ديگران عيبجويي نمي‌كند، كينه و نفرت به دل راه نمي‌دهد، بر آنها خشم نمي‌گيرد و.... آخر زشت است در حضور پادشاه، به قول معروف شاه مي‌بخشه و وزير نمي‌بخشه !

خشم كسي كند كه او جان و جهان ما بُود                   خشم مگير تو خويش را تسخرة جهان مكن


و وقتي خشم و نفرت و تاريكي نباشد، وقتي يكي_بيني و يكسان بيني باشد، نور ومحبت خواهد آمد. در روشنايي آن نور،  او به ديگران محبت خواهد كرد و  اين خود سرچشمة بسياري از حركات متعالي ديگر خواهد بود.

او بواسطة نامهاي خداوند  مي‌تواند، خداگرايي و خدابيني را بجاي خودبيني و خدپرستي، خدانمايي و خداخواهي را در عوض خودنمايي و خودخواهي،  و..... تجربه كند.

برگرفته از كتاب"جريان هدايت الهي"  «نور و محبّت خواهد آمد»

والسّلام

جمعه 1/4/86

عصر هنگام


با چي و كي خداحافظي كنيم؟ (۲)

هوالهـادي  

وقتي سفري چندروزه در پيش داشته باشيم، از قبل تدارك  چيزهايي را مي‌بينيم كه لازمند و بايستي همراه خودمان داشته باشيم. اگر سفري يك هفته‌اي بخواهيم برويم ، طبعاً وسائل و ابزار بيشتري لازم مي‌آيند. حال سؤال اينجاست: اگر سفري به اندازة يك عمر و بيشتر و بلكه هزاران برابر اين عمر زميني در پيش باشد، چه چيزهايي را در كوله‌بارمان حمل مي‌كنيم؟

آيا هر چيز را كه بدان برخورديم، مي‌توان در اين كوله‌بار قرار داد؟ آيا هر چيزي كه در حال حاضر متعلق به ماست ، براي ما لازم و ضروريست؟؟! به نظر شما زوائد زندگي ما كدامند ؟
البته شايد پاسخ بدين سؤال براي همه يكسان نباشد، امّا ذيلاً به برخي مواردي كه بيشترِ افراد، كمتر بدان توجه مي‌كنند اشاره مي‌شود:

  o تماشاي زائد و بي‌برنامة تلويزيون
o خوردن زياد از حدّ و نامتناسب
o افكار بيهوده و خيالپردازيهايي كه بعضاً شيطاني مي‌شوند.
o مال و اموال ، خانه، ماشين ، و.... و هر چيزي كه برايمان وابستگي بياورد و يا ايجاد تكبر كند.
o زياد صحبت كردن و حرف زيادي زدن ( شامل پرگويي، دروغگويي، لغو و بي‌هدف صحبت كردن، صحبت‌هاي تلفني اضافه، بزرگنمايي و كوچكنمايي بيش از حد ، ....)
o فعاليتهاي ناهماهنگ با روحيات فرد و در تعارض با تقدير الهي‌اش ( مثلاً ورزش نامناسب، شغل ناهماهنگ ، ...)
o  .....

شما چطور ؟ از چه چيزهايي بايد و مي‌توانيد از همين امروز خداحافظي كنيد؟؟ 

والسّلام
22-3-86
ساعت 23


با چي و كي خداحافظي كنيم؟ (۱)

به‌نام يگانه يارِ وفادار: دادارِ بيدار

مسافر حقّ ، در راه رسيدن به هدفش، كوله‌باري را با خود حمل مي‌كند؛ احتمال زياد دارد با كسي يا كساني همسفر شود. اما اين كوله‌بار هر چه سبكتر، طي طريق سهلتر و اين همسفران هر چه همسوتر، سرعت حركت بيشتر.
بنابراين داشتن بعضي چيزها ،  ارتباطات ، و ... نه تنها براي انسان مسافر مفيد نيست ، بلكه سرتاسر ضرر و زيان است. بهتر است -بايد  و بايست نگفتم چون مسئوليت‌آور است- با برخي چيزها، آدمها، موضوعات خيلي زود خداحافظي كرد! از نزديكي با آنها خودداري نموده ، اصطلاحاً  دورشان بياندازيم و نزديك نياندازيم كه خيلي زود  دوباره بهشان بر بخوريم. اما اينها چيستند؟ كيستند ؟ ...
در مورد چيزهاي اضافه و موضوعات زائد، اگر خدا بخواهد در قسمت بعد صحبت مي‌كنيم. اما در مورد ارتباطات مضر ، ذيلاً  به چند دسته از اين نوع افراد اشاره مي‌شود: 

o  بي‌وفايان
ارتباط با اينگونه افراد هميشه در يك وضعيت ناپايدار به سر مي‌برد و در بهترين حالت، انسان را دچار يأس و بدبيني حتي نسبت به ساير دوستان مي‌كند.

o  دروغگويان
كسي كه دروغ مي‌گويد، انسان را به اشتباه مي‌اندازد و او را به بيراهه مي‌كشاند و چه بسا باعث شود شخص نيز به دروغگويي آلوده شود.

o  بزدلان
ترسوها باعث مي‌شوند كه زندگي شخص در سطح پاييني چه از لحاظ كيفي و چه از نظر كمي قرار بگيرد. براي همين هم توصيه شده كه با اينگون افراد مشورت نشود. ترس او ، براي شخص ترس مي‌آورد و اين ترس به تدريج زايل‌كنندة ايمان مي‌شود.

o  خيانت‌پيشه‌گان
خائن، در جايي كه از او انتظار نداري به تو ضربه مي‌زند ، و در جايي كه به او نياز داري به تو پشت مي‌كند. فروشندة تو  هستند و متأسفانه به ثمن بخس!   آيا يهودا را به خاطر مي‌آوريد كه عيسي مسيح(ع) را به چند سكة ناچيز به روميان و يهوديان فروخت ؟؟  اگر امروز خيانت آگاهانة كسي برايتان محرز شد، خداحافظي با او را به فردا مؤكول نكنيد، حتي اگر صدها سال با او به سر برده باشيد،  زيرا زيانِ خيانتِ فردا،  كمتر از آسيبِ جداييِ امروز نيست.

o  .....

نظر شما چيست؟ به نظر شما بهتر است  از چه كساني زودتر دور شويم؟

والسّلام
11-3-86
ساعاتي  بعد از نيمه شب


خواستن يا نخواستن ؟!!

هوالحيّ

" مي‌خواهم آدم خوبي باشم"
" مي‌خواهم محل كارم را تغيير دهم"
" نمي‌خواهم دوستي‌مان قطع شود"
مي‌خواهم به سفر دور دنيا بروم ! "
نمي‌خواهم ديگر ببينمت ! "
" مي‌خواهم ......"
"نمي‌خواهم ....."
....
خواستن يا نخواستن؟ آيا مسئله اين است؟؟!

 انسان در طول حيات زميني‌اش و بلكه حيات فرا-زميني و فرو-زميني‌اش دائماً در حال انتخاب كردن است. انتخاب مي‌كند و صعود مي‌كند، انتخاب مي‌كند و سقوط مي‌كند، چون اختيار دارد.  اگر خوبي را بخواهد، به سمت خوبي گرايش مي‌يابد و اگر بدي را بخواهد، بدي را در درون و بيرون مجسم مي‌يابد.
اگر به دنبال نور باشد ، زندگي‌اش و خودش نور مي‌شوند و بالعكس.
....
بنابراين خواستن و نخواستن انسان در سرنوشتش، خيلي مهم و تأثيرگزار است و ضروري است مراقبت زيادي در دوست داشتن‌ها و دوست نداشتن‌هايش بنمايد. به انسان اختيار داده شده كه آزادانه و به دلخواه نيكي يا پليدي را مشاهده و انتخاب كند. اما اين انتخابها بعضاً  خطرناك بوده و ريسك بالايي را به او تحميل مي‌كنند :

«... بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد »                               سورة مباركة بقره– آية 216

يعني امكان دارد  چيزي يا كاري يا كسي كه خوشايندمان است، متناسب با ما نباشد و باعث سقوط و هبوط ما بشود! و بالعكس، موضوعي يا كسي كه ظاهراً ازش خوشمان نمي‌آيد را كنار بگذاريم و انتخاب نكنيم! 

پس راه حل چيست ؟
آيا راه حل اين است كه انتخاب نكنيم و دست روي دست بگذاريم؟ آيا بايد تن به ثواب و عقاب (‌ يا همان كارماي) اعمال و انتخاب‌هايمان بدهيم ؟

....

جواب در تسليم است و تسليم سپردن است و همزمان حركت كردن. تسليم يعني انتظار تؤام با فعاليت. تسليم يعني خواستن و نخواستن به خاطر او كه تسليمش مي‌شوي؛ و اين اوج ايمان است! يعني هر كه را دوست دارم به خاطر يكي او را دوست دارم و هر كه را دوست ندارم به خاطر همان يكي او را نمي‌خواهم!

تسليم يعني اينكه ......

نظر شما چيست؟

والسّلام

29-2-86

ظهر هنگام


فقط و فــقــط!

به اسم الله و نه جز الله

 اول از اينكه ديرتر از موعد، مطلب مي‌نويسم عذرخواهي مي‌كنم و صبر و وفاداري شما را قدردانم.

و  بعدِ اول اينكه : يكي بود كه اول بود و آخر و جز آن يكي كس ديگري نبود!

و بعدِ آن عرض ادب و سلام بر يگانه معلم " يــكي " كه روح خداست، به مناسبت روز معلم و هفتة معلم .
و اما بعد ....
سال پيش يك مقدار در مورد وفاداري صحبت شد و خوانندگان گرامي نظرات ارزندة خودشان را ارائه دادند.
در اينجا قصد ندارم حرفهاي تكراري بزنم و وفاداري را مجدد تعريف كنم . شايد وفاداري براي هر كس يك تعريف داشته باشد. اما نكته‌اي كه احتمالاً همة ما در آن اتفاق نظر داريم، ارتباط وفاداري و عاشقي است. بدون عشق وفاداري بي‌معناست و بدون وفا عشق ديگر عشق نيست! به قول يكي از خوانندگان كه نظر داده بودند "مگر ميشود وفا نکرد و تهمت عاشقي بر خويش زد؟؟ "

اما در اين نوبت از رخصت نگارش، مي‌خواهيم بدانيم كه وفاداري محض چيست؟ آيا با وفاداري متفاوت است؟ آيا يكي نيستند ؟

اگر وفاداري را مترادف نگاه كردن به معشوق بدانيم، وفاداريِ محض معادل خيره نگريستن به او و پلك بر هم نزدن از اوست. اگر يك لحظه رويت را از معشوق برگرداني و به اطراف نگاه كني،‌ وقتي دوباره به سمت معشوق برگردي، شايد تنها تصوير و خاطره‌اي از او در ذهنت نقش بندد : رؤيايي مرگبار از بي‌لذتيِ ذلّت‌بار نديدن او! ( خدايا مرا ببخش! آخر من كه باشم كه از وفاداريِ محض بگويم؟؟)
.....
وفاداريِ محض نوعي جنون است،  نوعي بيچارگي است. تو ديگر چاره‌اي جز معشوق نداري! تنها قانون بيچاره ، تنها چارة بيچاره، معشوق است! فقط و فقط معشوق!

خوب به عبارت " فقط و فقط" بيانديشيم ؛ بياييد چند مثال بزنيم : مثلاً كسي كه مي‌گويد من فقط و فقط از اين مغازه خريد مي‌كنم يعني اين اولاً به اين مغازه رفت و آمد دارم ؛ و در ثاني از مغازة ديگر خريد نمي‌كنم! كسي كه مي‌گويد فقط و فقط با فلاني دوست است، يعني اينكه نه تنها دوستي‌اش با فلاني ادامه دارد و تنگاتنگ است ، بلكه با ديگري نيز دوست نمي‌شود و دست دوستي نمي‌دهد. (واي بر من ! )
دست آخر اينكه ، وفاداريِ محض سهل نيست، سخت است! عهدِ سنگين مي‌خواهد، نگاهت، زندگي‌ات، و البته سرت  را ! اما اين سرسپردگي از نديدن خدا سخت‌تر نيست! هيچ چيزي، هيچ دردي ازكوريِ نديدن خدا دردآورتر نيست؛ هيچ بي‌آبروئي مفتضح‌تر از رسوايي عهدشكني و بي‌وفايي نيست!  هيچ جهنمي سخت‌تر از دوري از او و نشنيدن صداي او نيست!
....
بياييد حرف نزنيم و تجربه‌اش كنيم!

والسّلام
12-2-86

نيمه‌شب


متقاطع يا موازي ؟

بنام تنـها يـاور

در رياضي مي‌گويند : (( دو خط موازي به همديگر نمي‌رسند، مگر در بي‌نهايت ))
و در تعريفي ديگر داريم : (( دو خط متقاطع ، خطوطي هستند كه در يك نقطه اشتراك دارند ))

اگر دو خط متقاطع باشند، تنها و تنها در يك نقطه اشتراك دارند ؛ قبلاً از هم دور بوده و بعداً هم از هم دورتر و دورتر خواهند شد. در گذشته فاصله داشتند ، در آينده نيز ؛ تنها در زمان حال هم را رؤيت كرده‌اند و دو خطِ متقاطع شده‌اند ، و تا قبل از آن فقط دو خط بوده‌اند بدون هيچ پسوند و پيشوند!
و اين فاصله با زمان نسبت مستقيم دارد. هر چه زمان نسبت به حال بيشتر شود، فاصله‌ها بيشتر مي‌شوند. قبلاً فاصله زياد بوده ، الان كمتر شده و به صفر رسيده و در آينده نيز اين فاصله خيلي زياد مي‌شود.

امّا خطوط موازي :‌دو خط موازي در كنار هم هستند و در كنار هم پيش مي‌روند، در جايي خيلي دور كه تعريفي نمي‌توان براي آن متصور شد - يعني بي‌نهايت- به يكديگر مي‌رسند. البته اين رسيدن شايد از نوع رسيدن اولي نباشد. اين رسيدن تا حدّ زيادي تعريف‌ناپذير است.
ريل‌هاي راه‌آهن را ديده‌اي ؟در جايي كه ما ايستاده‌ايم (بر روي ريل) ، دو خط ريل را از هم جدا و  فاصله‌دار مي‌بينيم؛ اما اگر دوردست را نظاره كنيم، اينطور به نظر مي‌رسد كه اين دو ريل در جايي به هم رسيده و يكي شده‌اند.
خطوط موازي با فاصله‌اي ثابت در گذشته به حال رسيده‌اند و به موازات هم پيش مي‌روند. همواره يكديگر را نظاره‌گر بوده و هستند تا در آخر به هم برسند.

رابطة خيلي از ما با دوستان، ياران، ... و خدايمان چنين است. اكثراً به گونة اول عمل مي‌كنيم، برخي به شكل خطوط موازي و ندرتاً روابط غيرخطي، منحني‌وار و پيچيده‌تري داريم.
حالا سؤالم اينست در برخورد با مسائل،  افراد، محبوب ، معشوق،.... و معبود چگونه‌اي؟

والسّلام
۱۸-۱-۱۳۸۶
۹صبح


مرور دوباره

يا مقلـِّب‌القلوب و الابصـار

اوّل :    فرمودند : « ...ايمان هفت پله دارد و پلة هفتم آن وفاداري است ...»  ؛                                       گرچه مطلب وفاداري  خيلي خيلي بيشتر از آنچه در نوشتة قبل گفتيم نياز به صحبت دارد، ولي امسال به همين اندازه اكتفا مي‌كنيم، چون فرصتي نيست؛ فقط براي اينكه توجه و تعمق بيشتري روي موضوع داشته باشيم، يك سؤال را مطرح مي‌كنم كه مي‌توانيم به پاسخ آن هر چه عميقتر بيانديشيم: مظهر وفاداري در طبيعت ، علي‌الخصوص در ميان حيوانات كدام است  و چرا ؟  حتماً مي‌دانيد مي‌گويند سگ مظهر وفاداري است ! ( تقلب رسوندم! )  امّا چرا؟ سگ چكار مي‌كند؟ نسبت به صاحبش چگونه است ؟ و .... ( راستي مي‌دونيد سالي كه گذشت، در تقويم چيني‌ها سال سگ بود!؟)  اگر ايّام نوروز به مسافرت يا دامان طبيعت مي‌رويد،  به اين حيوان برخورديد، حتماً به رفتارش توجه كنيد.

دوّم : خب؛ امسال هم به انتها نزديك است!  85  رفت، 86 آمد! زمستان رفت، بهار آمد! كداميك از ما در زردي پاييز ، و سردي زمستان، سبزي بهار و خرّمي آنرا مي‌ديديم؟ چه كسي مي‌دانست ، آنقدر زنده مي‌ماند كه اين نوشته را بنويسد يا بخواند؟ هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست! چرا ؟ چون در جهان دوگانگي‌ها ، هيچ چيز جز «هستم، خـــدا» مطلق نيست. آيا بهار بعد هم هستيم؟!
نمي‌خواهم كام خود و شما را ابتداي سال تلخ كنم، اما قصدم اين است بگويم بياييد به خودمان و اعمالمان بيانديشيم! به حساب خودمان برسيم، قبل از اينكه حسابمان را برسند؛ نامة اعمالمان را، زودتر از فرا‌ر رسيدن خزان و زمستان عمرمان، در بهارِ جسم، ذهن و قلب،  بببينيم، بخوانيم و خودمان ، خويش را به داوري بنشينيم! چه عهدها بسته و شكسته‌ايم! چه دلها كه شكسته‌ايم! خودمان، آري تنها خودمان براي رسيدگي به حساب خويش كافي هستيم
( سورة مباركة اسراء- آية 14).

 سوّم : در سال جديد مي‌توانيم يك برنامة روزانه براي خود بگذاريم و كارهاي هر روز را، در پايان آن روز مرور كنيم. مثلاً جدولي درست كنيم و كارها، حرفها، افكار، ... و سخنان نوراني يا تاريك خود را در آن ثبت كرده، بسنجيم و نمره دهيم. شايد بيشتر از 30 دقيقه وقتمان را نگيرد، اما باور كنيد ارزشش را دارد!  اگر امروز نمرة تاريكي بيشتر بود، فردا صبح خورشيد را بيشتر دوست داشته باشيم و خداي خورشيد را كه نور آسمانها وزمين است ...

و آخر اينكه : خدا با من است، و روزي كه اين حضور را ببينم، حسّ كنم و درك كنم، آن روز براي من عيد است ! عيدي نو و نوراني! و براي شما نيز! پس در آن روز عيد نو و نوراني‌تان مبارك!

والسّلام
9-11-85


وفـاداري ؟

هوالحيّ

مي‌خواهم  در مورد وفا بنويسيم ؛ بله بنويسيم!  تعجب نكنيد، اشتباه تايپي نيست؛ بنده قصد كرده‌ام كه به اتفاق شما بنويسيم! جملة اول يا پاراگراف اول را من شروع مي‌كنم، و بهترين بيست نظر شما، باقي متن را مي‌سازد: پس بنام آن يگانه يار وفادار شروع مي‌كنم:

1-« رهرو در راهِ رسيدن وفادار است؛ وفادار مي‌ماند؛ به راه، به راهنما، به روحِ راه. مسافر مجذوب افق مي‌ماند؛ دلش پر مي‌كشد تا راهنما. همواره حركت مي‌كند؛ مسافر، سفر را و همسفران را  نيز عاشق است. همسفرِ او نيز همپاي او ،چه بسا همتاي اوست. او در راه رسيدن به مقصود وفادار مي‌ماند؛ مسافر از حرارت خورشيد عشق مي‌پزد و ديگر خام نيست زيرا كه : 
                                                 "سفر برون كند از طبع مرد خامي را"...   »
                 مسافر حقّ

2- رهرو جز وفاداری بلد نيست؛ وفاداری به معبودی که هر لحظه عاشقتر از قبل مسافر راهش را به سوی خود ميخواند. ميدانم راهيست طولاني و دشوار،اما مسافر حق، مسافر عشق، به انتظار لحظه وصل در حرکت است.                                                                                              بدون نام

3- روح مسير با بي وفايي بيگانه است چرا که وفا نکردن همان واز راه باز ماندن همان. در مسيري که کمترين بهاي آن ترک جان و مال است مگر ميشود بيوفايان را توان پيمودن آن باشد. اصلا مگر ميشود وفا نکرد و مسافر بود؟ مگر ميشود وفا نکرد و تهمت عاشقي بر خويش زد.                              گونش

4- شايد يک عاشق حقيقي وفادارترين باشد. وقتي کسي عاشقِ کسي است بي فکر او غذا نمي‌خورد، بي فکر او راه نمي رود،  دائم با اوست؛ حتي توي خواب با او حرف مي زند. بدون او نمي‌تواند زنده بماند. اگر او را ازش بگيرند شايد ديوانه شود و شايد هم بميرد. وفادار همراهِ ابدي است؛ نه يک روز نه دو روز بلکه تا ابد...                                                                                                         وفـا

5-وفاداري نهايت عشق است؛ اگر عاشق واقعي باشي معشوق را بي هيچ چون و چرائي مي‌پذيري وبي آنکه بپرسي چرا؟ عمل ميکني. وفاداري يعني اطاعت محض؛ گذشتن از خود وتمامي اميال و خواسته ها ي معقول و طبيعي که هرانساني حق خود ميداند بخاطر معشوق! براي رسيدن به معشوق بايد از خود گذشت، اين اوج عشق و وفاداريست .                                                                     مسافرغريب

6-  حفظ و نگهداري يک پيمان را (عهد؛ قول؛ رابطه؛ ازدواج؛ عشق و . . .) تا سر حد مرگ، مي‌توان وفا ناميد. در اين خصوص الگوهايي زيادي در طبيعت و در طول تاريخ در اديان و ملل مختلف وجود دارد. اگر پرنده قو را بررسي کنيم مي بينيم که اگر معشوقش بميرد او هم خواهد مرد. . . .           به نام .... 

7-وفا يعني اينکه تا آخرش باشي .. آخرِ آخرش! اگر هم آخر نداشت که بايد تا بي‌نهايت باشي و اين هم زيباست و هم سخت. حالا اگر اوني که ميخواهي باهاش باشي خودت باشي و همه باشند، زيباييش به سختيش مي چربه!                                                                                                 بي‌وفـا

8-پيوندها در سطوح مختلفی برقرار می گردد، از سطحی ترين لايه تا اعماق وجود. اگر پيوندی از اعماق وجود بسته شود، آنگاه همانند دو درخت که در نزديکی هم قرار دارند نه تنها در ريشه با هم يکی می شوند بلکه در شاخه‌ها و در بدنة درخت هم اين اتفاق می افتد.وفاداران اينچنين پيوندی را برقرار می کنند، که ديگر هيچ کسی نميتواند اين دو را که يکی شده اند از هم جدا کند.
وفاداری هر چه بيشتر باشد پيوند قوی تر است و بالعکس. پس بايد پيوندی با اعماق وجود بست تا تجربه يگانگی را در وفاداری کشف کرد.                                                                        
به نام . . . 

9-      گر خون دلم خوری ز دست ندهم آسانت                         چرا که ز خون دل به دست آمده ای
وفاداری به شکل ساده آن، نگه داشتن عهد و دوستی در ظاهر و باطن است؛ ولی به نظر وقتی صفت وفاداری در کسی نهادينه مي شود، صداقت و صميمتی در تمام ابعاد زندگی او به چشم می خورد؛ و در ارتباطی بالاتر وقتی شخص محبوب حقيقی خويش را پيدا کرده باشد و در تعهد عشق و محبت او باشد، وفاداری دل او را از هر غير محبوبی مصون و حفظ مي کند.                                       
يكرو

10-  


اشکهایم را چه کنم؟....

هوالمُعِزّ

 

 

با اینکه در این وب‌نوشت ، خیلی به اشاعة مذهب یا دین خاصی نمی‌پردازیم، اما از حسین(ع) باید گفت، آخر می‌دانید او تنها به شیعه و اسلام متعلق نیست، حسین از آن خدا بود، حسین با خدا بود و خدا با او بود.
و « خدا با من است» بر خود می داند که از او و از شعار او « هیهات من الذّله» بگوید: دور باد ذلت و خواری!

 تاسوعاست! چه بگویم؟ از که بگویم؟ از حسین(ع) و هنرمندی‌اش یا از غیرت یاران او؟ از ابوالفضل(ع) و وفاداری‌اش یا  از زینب(س) و شکیبائی ستودنی‌اش؟ .....

حسین(ع) هنرمند بود!
گفتم هنرمند ، و نگفتم مظلوم زیرا خدا خواسته بود که قربانی خویش را بسوی خود رهنمون سازد و خدا عادل است؛
نگفتم تشنه چون او آب حیات را از جای دیگر نوشیده بود و حضور حیّ لایموت را هر لحظه می‌نوشید؛
نگفتم بی‌یاور و بی‌کس زیرا که کس او خدا بود و تنها نبود....آیا چه کسی این همه مصیبت را، توان تنها به دوش کشیدن است؟

.....
اشکهایم را چه کنم ؟ ....
هنرمندی بود که در صحنة کربلا به کارگردانی مولایش، نمایش عاشورا
  را متجلی ساخت. ظهر بود و آفتاب سوزان! آه از سیاهی دل لشکر دشمن... نمایش واقعی بود، تیرها مشقی نبود! بدلکاری در کار نبود! نقش اول نمایش، خود در صحنة ذبح حاضر بود! تیم پزشکی در کار نبود تا حوادث حین نمایش و زخمهای حاصله را مرهمی بگذارد!.....

 نتیجة نمایش و تأثیر آن بر بینندگان چه بود؟ او هنرمندانه مذهب شیعه را از مرگ حتمی نجات داد، اسلام زور و زر و تزویر را  که در پرده‌ای از تقدس و ریا و پشت نقاب خلافت و ولایت غصبی پنهان شده بود، عریان ساخت و بتِ بت‌پرستان شیطان‌زدة شب‌پرست را شکست. او فرزند علی(ع) بود و از دروغ و دغل سخت بیزار.....

و این چنین شد که "خون خدا" نام گرفت.

او منتخب خدا بود وسر سپردة خدا. سرش را که سِرّی خدایی بود به صاحب-سر سپرد و سُرایید سرود آزادگی را. و چه زیباست تسلیم و سر سپردگی. چه زیباست بی‌سر رقصیدن! ای خدا رقصی چنین میانة میدانم آرزوست!  بی‌دلیل نبود که شاهدِ شهادتِ شهیدِ امر به معروف، زینب کبری(س) در پاسخ به تحقیر شامیان شوم گفت : «ما رأیتُ الّا جمیلا، چیزی جز زیبایی ندیدم»

 اشکهایم را چه کنم ؟ ....

گفتنی زیاد است، 1400 سال است می‌گویند ، شاید اگر 2000 سال دیگر بگذرد باز هم سخن از حسین(ع) و کربلا تمامی نداشته باشد.اما چرا ؟

می‌دانید چرا؟  زیرا که او خود را به تاریخ انسان و انسانیت  وارد کرد؛ به روح تاریخ رسوخ کرد؛ زیرا که او خود را از یاد برد و خدا را به یاد آورد؛ زیرا که او سخن نگفت و عمل کرد، و خدا برایش سخن گفت، قیامش و عملش سخن خدا بود و کسی که خدایش سخن براند و امر کند، جاوید و ماندگار می‌شود.

او چاره‌ای جز خدا نداشت ، او بیچارة خدا بود ، درماندة خدا بود و «اَمّن یُجیب...»[1] را از بر می‌خواند....

 اشکهایم را چه کنم ؟ ....

والسّلام
9-11-85

 

 

 



 

[1]

 

« یا کیست آن که درمانده را چون بخواندش پاسخ دهد و رنج از او دور می‌کند ، و شما را در زمین جانشین پیشینیان می‌سازد، آیا با وجود الله خدای دیگری هست ؟ چه اندک پند می‌گیرید! » سورة مبارکه نمل- آیة 62

 


بيچـاره !

بنام يكّي

 

وقتي برخي حروف كنار هم قرار مي‌گيرند، كلماتي را مي‌سازند؛ وقتي برخي كلمات در جوار هم دوستي مي‌كنند، جملاتي را پديد مي‌آورند؛ گاهي بعضي جملات در كنار هم متوني زيبا را رقم مي‌زنند؛ اما كمتر متوني هستند كه بتواند دل سودائي و عقل ماديگراي همچو مني را بربايد!

اين يكي از آن متون «يكّي» است ( به تشديدش توجه كنيد! ) ، متني كه عقل و دل را مي‌برد و ديوانه‌ام مي‌نمايد :

تعليم يكي

« قيمت هر چيزي را با دوست داشتن آن مي‌توان نشان داد. هرچيزي را با تمام وجودت دوست داشته باشي براي تو خواهد بود و به زندگي تو خواهد آمد.

وقتي (( يكي)) را مي‌خواهي، بيچاره مي‌شوي و چاره‌اي جز آن يكي نداري. اين بيچارگي نشانه‌اي از خواستن يكي است. اگر غير از يكي چارة ديگري داشتي، خودت را بازي داده‌اي...»

استخراج از كلام:

از مؤلف كتاب رهاننده بپرسيد

ادامه‌اش را در لينك زير بخونيد ، تا در پستهاي بعدي راجع بهش بيشتر صحبت كنيم:

مجلة علوم باطني_شمارة  4،5 _ صفحة 93

والسّلام

27-10-85


ميوه سرخ يا برگ زرد؟

هوالمُـعـيد

 

چند هفته پيش براي كاري به جايي مراجعه كردم؛ در حاليكه منتظر بودم تا فرد مورد نظر را ملاقات كنم، در بيرون از اتاق بر روي تابلو اعلانات، جملة زيبايي چشمانم را نوازش كرد. آنرا يادداشت كردم و حيفم آمد، شما را هم در لذت خواندنش شريك نكنم : 

 

« ميوه در انتهاي کمال خود مي افتد برگ در ابتداي زوال خود؛ بنگر تو چگونه مي افتي: مانند ميوه سرخ؟ يا مثل برگ زرد؟ » 

حال سؤال اينست : آيا ما كامل شده‌ايم ؟ آيا از ابتدا كامل  بوديم ؟ در اينصورت اين آمدن و رفتن را علت چيست؟ مفهوم كمال چيست ؟ آيا من بسوي كمال حركت مي‌كنم؟ چرا ؟ آيا اصلاً رسيدني در كار هست يا تنها لازم است آگاهي و بينش من تغيير يابد؟ چگونه مي‌توانم از اسماء الهي براي رسيدن به كمال بهره‌مند شوم؟

منتظر جوابهاتون هستم.

مُعيد يعني بازگرداننده، باز آفرين و مرمت كننده.

ريشة اصلي  : ع و د ؛

كلمات هم‌خانواده : معاد، موعود، موعد، اعاده،عودت، عيد، ....

او كه مرا باز مي‌گرداند، هموست كه مرا آورده است. او چون داناست، مي‌داند كِي، كجا، ... و چگونه مرا بازگرداند. 

 والسّلام

18-10-85


زخمهاي روح (7) – قسمت آخر

هوالمالكُ المُلك

 

يكي از راههاي زودتر جوش خوردن زخمها استفاده از مرهم است. براي زخمهاي روح، دعا مي‌تواند نقش اين مرهم را ايفا كند. استفاده از برخي از تجليات  خداوند كه جنبة بخشش ، گرمي و رحمانيت را دارند، مي‌تواند در اين دعا استفاده شود.

پس همين الان، هر كه هستي، در هر كجا هستي، با هر كه هستي و با هركه نيستي، دستهايت را رو به آسمان بگير ؛ بگذار اشك مطهِّر ( پاك كننده) بر رويت بريزد و مطَّهر (پاك شده) شوي. بگذار قلبت تكان بخورد، بگذار همه بفهمند كه امشب ، امروز ، تو كسي را نداري و تنهايي!

بگذار كمي از مهرباني‌اش و زيبايي‌اش را نشانت دهد. لطفاً چترت را ببند تا با هم به زير باران برويم ، پس تكرار كن :  

« اي مهربان من ، اي مهربان ترين ، اي مهر به آن مرا "ترين" ،  اي باني مهرباني ، اي مهر من،  اي باني مهر من ، اي مهر ، اي من ، اي  هواي من، آه !  اي خداي من !

كاش مي‌شد اين ميز  و صندلي ، اين مانيتور و .... همه را به هم مي‌ريختم! كاش مي‌شد اين ديوارها را با كلنگي خراب مي‌كردم، كاش مي‌شد  فريادت مي‌زدم ، و تو مي‌آمدي و مي‌ماندي و نمي‌رفتي! كاش .... اما چه مي‌گويم؟  اگرچه نمي‌توانم از چنگ اين تكنولوژي  دست و پا گير رها شوم ، اگرچه نمي‌توانم ديوارها و  سقف اين خانة پوشالين را  فرو ريزم، اما فرياد،  هميشه با من بوده است، من تو را فرياد مي‌زنم ، پس هستم. مرا  بياب و خود را نشانم ده.

اي مرهم زخمهاي من، زخمي‌ام؛ دلم خون است؛  خودت ميداني خسته‌ام ، مرا درياب!

خودت مي‌داني از بي‌كسي ، بي‌چيزي ، بي‌عشقي،بي همزباني، بي‌عاطفگي ، بي‌وفايي،  بي‌كاري، بي‌پولي، بي.... نه اينها همه بهانه است ، درد من بي‌"تو"يي است.  مرا  درياب!

مي‌بيني كه همه رفتند  و من ماندم و تو ، و بعد ديگر چيزي از من نماند جز اشكهايم  كه رسوايي ببار مي‌آورند؛  تو ماندي  و فقط تو!  نه چيزي و نه كسي ، فقط خود تو . تو بيا كه خانه از آن توست، اي صاحبخانه ، اي مالك‌المُلك. »

والسّلام

12-10-85


زخمهاي روح (6)

بنام آنكه نسبت به نامش غيرت دارد

 

سلام

يكي ديگر از عواملي كه باعث ايجاد زخمهايي عميق در روح و حتّي قطع شاهرگ حياتي انسان مي‌شود، سؤاستفاده از نام خداوند است.

اينكه به نام خداوند براي خودمان و در جهت منافع خودمان گام برداريم، از مصاديق بارز اين سؤاستفاده است.

مثلاً فرد مي‌آيد و با استفاده از اعتقادات مذهبي و به بازي گرفتن احساسات ديني مردم، دكّاني راه مي‌اندازد كه :

« ....آي مردم بياييد ! من مرد خدا هستم!!؟؟ شما را شفا دهم ! شبها بياد من ليوان آبي را جلوتان بگذاريد، رو به قبله (!!؟) بنشينيد، من به شما نيرو مي‌دهم؛ البته اين نيرويي خدادادي است، اما مي‌دونيد كه زندگي خرج دارد، ماشين بنز و بي.ام.و. مي‌خواهد، شما هم كه از دكترها نا اميد شده‌ايد، پول كه ديگر به دردتان نمي‌خورد !!!؟؟اگر شفا گرفتيد كه به ديگران هم توصيه كنيد پيش من بيايند ولي  اگر بعد دريافت وجه، نتوانستم شما را شفا دهم ايراد كار من نيست، حتماً خواست خدا بوده است؛نكند شما با خواست خدا مشكلي داريد؟؟؟!!!!...... »

به همين راحتي! البته ظاهراً راحت به نظر مي‌رسد ، اما حكايت كسي كه از اسم خداوند براي سركيسه كردن مردم سؤاستفاده مي‌كند، همچون كودكي است كه بند نافش قبل از بدنيا آمدن بريده مي‌شود و سرنوشتش جز مرگ چيز ديگري نيست؛ آنهم نه مرگ تؤام با تجربه‌اندوزي و پس از آگاهي از حيات جسماني ، بلكه مرگي در ناآگاهي و تاريكي مادّي و حتي فرومادّي.

بدا به حال سؤاستفاده‌كنندگان از نام خدا ، بدا به حال آنان.

 

والسّلام

25-9-85


زخمهاي روح (5)

بنام صاحب شفاء 

سلام

در ادامة سلسله مطالب تحت عنوان زخمهاي روح، طبق وعده‌اي كه داده بودم، در اين فرصت اندك مي‌خواهم مختصراً، به موضوع طبيب الهي در درمان اين زخمها بپردازم.

شفايي كه منسوب به آسمان است، و نيز كسي كه واسطة اينگونه شفاست نشانه‌هايي معلوم دارد؛ همچنانكه مدعيان شفاگري وشيادان دروغگو و نيز توهم‌زدگان، علائم روشن و قابل توجهي دارند.

شايد مهمترين ويژگي طبيب‌الهي اين است كه شفابخشي خويش را منسوب به خداوند مي‌داند و نه به خود. بدين علت براي خود حقّ ويژه‌اي قائل نيست، از مردم توقع پول، ماديات، احترام يا.... چيز ديگري ندارد.

اگر به طول تاريخ نگاهي كوتاه بياندازيم،‌همة نظركردگان خداوند را چنين مي‌بينيم؛ فرستادگان او كه الحقّ بزرگترين طبيبان عالم بوده‌اند :  پيامبر اسلام(ص) با همة اقتدار و توانايي‌اش بارها علناً عنوان نمودند كه من بشري مثل شما هستم و براي پيامبري‌ام و هدايت شما، از شما اجر ومزدي نمي‌خواهم. (سور مباركة  كهف آية 110، فصلت آية 6،  انعام آية‌ 90، ص آية 86 )

  مسيحا(ع)، كه در هستي به روح‌الله شناخته مي‌شد و مي‌شود، مردگان را زنده مي‌كرد و كورها را بينايي مي‌بخشيد و به مردم مي‌فرمود كه اگر به خانة پدرم كه در ملكوت آسمانهاست در آييد، شما هم مي‌توانيد اينگونه كارها را انجام دهيد، زيرا اين معجزات و شفابخشي‌ها را تنها و تنها نتيجة ايمان به خدا مي‌دانست. ( انجيل يوحنا- بخش 14-آيات 1 تا 14)

پيامبران ديگر و طبيبان راستين ديگر هم چنين بوده‌اند. (سورة مباركة ابراهيم آية 11)

در عصر حاضر هم گروه‌هاي شفاگري راستين در فيليپين، مكزيك، گينه، آمريكاي شمالي و .... كه حركت شفادهندگي حقيقي داشته‌اند، آنرا منسوب به بالا دانسته‌ و از انسانهاي شفايافته بواسطة خويش توقع خاصي ندارند.

خانم "آن برنن" كه يكي از شفاگران بنام نيويورك و آموزش‌دهندگان شفاگري و مجراگري است،  در كتاب جامع خويش "دستان نور" كه در ايران به نام « هاله‌درماني با دستان شفابخش»  ترجمه شده است، درفصل 27 اين كتاب شفاگري را تؤام با سرسپردگي، گذر از آزمونها، مقابله با ترس، نيّت بر اساس حقيقت، توجه به مشيت الهي، عشق، ايمان، صبر، قدرت و اقتدار، بهره‌گيري از فيض الهي، و ... مي‌داند.

لابد به اين ديدگاه رسيده‌ايد كه شفاگري، يك ويژگي پيامبرگونه و خداداديست و هر كسي را نسزد كه بر آشيانة عقاب پرد؟! اما خب همچنانكه در برابر طلا ، فلزات كم‌ارزش طلا نما وجود دارند، و در برابر درّ و گوهر نسخة بدلي، و همچنانكه در برابر انبياء الهي و اؤلياءالله،  پيامبران دروغين بسياري ظهور كرده‌اند، طبيبان دروغين و مدعيان توهم زده و بيماران طبيب‌نما نيز ظهور كرده‌اند.

قدر زر زرگر شناسد                            قدر گوهر گوهري

مي‌گيد نه ؟ به لينكي كه در فهرست گذاشته‌ام يك سري بزنيد تا نسخة ايراني(!!؟!) مطالبي را كه گفتم ببينيد.

والسّلام

25-9-85


زخمهاي روح (4)

بنام آنكه دردش دواي دلهاست! 

سلام

در نوشتة قبلي دو نظر جالب ديگر هم رسيد كه به نوعي به مطلبي كه ميخوام براتون بگم مربوط ميشه :

يكي علت ايجاد زخم بود: ...زخم زمانی ايجاد می شه که دنيای درون راهی به دنیای بيرون پيدا کرده باشه و.... به علت وجود زخم بايد جداً از نزديکی به آلودگی و ناپاکی پرهيز کرد ...

نظر ديگه اينكه: ...نام هايی از خداوند است که می تواند حامی ما ... برای عدم ورود ميکروب باشد...

همچنانكه از نظرات هم پيداست مطالب بسياري ميشه تو اين زمينه گفت ، اما در اينجا تنها به بُعد خاصي ميخوام اشاره كنم.

احتمالاً جملة معروف كتاب مقدس « آنچه در بالاست در پايين است و آنچه در درون است در بيرون است» را شنيده‌ايد . يعني هر چي كه در بالا هست ، نسخة قرينه‌اي از اون رو در پايين هم داريم. بنابراين جسم خاكي (مربوط به عالم پايين، عالم خلق)  تجسم روح افلاكي (مربوط به عالم بالا، عالم امر) در عالم فيزيكي  است.

همچنانكه جسم زخمي مي‌شود ، روح هم مي‌تواند زخم بر ‌دارد. همچنانكه امكان ورود ميكروب به زخمهاي جسماني وجود دارد، ميكروبهاي روحي نيز وجود دارند كه زخمهاي روحي را چركين مي‌كنند. اين قرينگي براي  مرهم، محافظ، دارو، نسخه،.... و صد البته طبيب و شفاگر مصداق دارد.

( تا يادم نرفته بگم كه نوشته‌‌هاي بعدي احتمالاً مرتبط با همين موضوع يعني "نقش طبيب در درمان زخمهاي روح" خواهد بود و اينكه " طبيب واقعي كيست؟")

البته اين مطالب در متافيزيك و علوم ماورائي مطالب اثبات شده‌اي هستند و ما در اينجا قصد اثبات آنها را نداريم . در اينجا فقط مي‌خواهيم چند مصداق براي آن قرينه‌ها بيابيم.

اما مصداقها:

زخمهاي روحي بر اثر اشتباهاتي كه از فرد سر مي‌زند– يا همان چيزي كه در اديان الهي به گناه معروف است- پديد مي‌آيند.

برخي از زخمها بر اثر فشار دوباره سر باز مي‌كنند و اين بار عميقتر از قبل خونريزي مي‌كنند. اين قرينة آن توبه شكستن‌هاي پياپي است كه خون حيات را از وجود فرد بيرون مي‌ريزند. فرد خطا مي‌كند، خطايي بس بزرگ، توبه مي‌كند، وپس از مدتي وسوسه مي‌شود و دوباره ....

محيط اطراف ما پر از ميكرب است، تا زخمي نباشد ميكربها نمي‌توانند كاري بكنند. بنابراين تا فرد پرهيزگار باشد و ايماندار، حتي اگر در گذشته گناه هم كرده باشد، گناهان وي بخشوده خواهد شد، زيرا كه او آمرزنده و مهربان است.

اسماء الهي مي‌توانند هم به عنوان محافظي جلوگيرنده از بروز زخم  و هم به عنوان مرهم و پوششي براي بهبود آن بكار روند. گويي هر كدام از نامهاي خداوند براي محافظت يا بهبود يك سري از مسائل روحي كاربرد دارند؛ به مثابه يك  آنتي بيوتيك روحي.

اسم اعظم ، نوشدارو و اكسير جاودانگي است كه تمامي زخمهاي روح را درمان مي‌كند و طوري كه حتي جاي زخم نيز نمي‌ماند. ( اين همان چيزي است كه در متافيزيك از بين رفتن كارماي گذشته ناميده مي‌شود).

قرينه‌هاي ديگر و مصاديق ديگر را شما بگوييد. منتظرم.

يادآوري اسماء  خداوند و تأثير آن در زندگي روزمره مثل شربتي تقويت‌كننده است! پس شروع كنيد، نوش جانتان!

والسّلام

20-9-85


زخمهاي روح (3)

بنام آنكه يـادش شفـاست! 

 

سلام دوستان

ممنون از نظراتي كه ارائه كرديد. اين نظرات رو گلچين، بازنويسي و دسته‌بندي كردم. يك بار ديگه اونها رو با هم مرور مي‌كنيم :

·        چيستي زخم : 

·          زخم هر گونه شکافتگی پوست يا مخاط بر اثر عوامل مختلف است. 

·          زخم هر گونه خراش و یا صدمه و اسیب دیدن است. 

·          زخم پارگی و جراحتي است كه بر اثر يه اتفاق ناخوشايند پيش مياد. 

·        انواع زخمها و عوامل بوجود آورنده :‌ 

·          زخم معده بر اثر تاثير اسيد ها 

·          زخم های ناشی از سوختگی 

·          زخم بستر ناشی از فشار مداوم بروی قسمتی از بدن! 

·          آسيب های عاطفی و روانی بر اثر زخم زبان

·          زخمی كه ديده نميشه 

·          زخمی که به روح و روان آدم ها وارد می شه

·          علت برخي  از زخمهای روحی، برآورده نشدن خواسته ها و آرزوهایمان است. علت بخشی دیگر هم خودمان هستيم. 

·          وخيم ترين زخم روح٬زخم حاصل از گناه در حق خود هست...

·          همه زخمها را چاره ای است ، جز زخمی که به دل زنند ؛زخمی که تا ابد سوزشش فراموش نشدنی است.

·          بدترين زخم ، زخم نا اميديست که با نگاه به آينده بوجود مياد.

·        ويژگي زخمها :

·          عامل توجه ما به نقطة زخمي

·           دريچه ای برای ورود ميكرب و بروز بيماری های جدي‌تر

·          زخمهای فيزيکي بالاخره دير يا زود خوب ميشن ، اما زخمهای روحی ولی هيچوقت خوب نميشن.

·          زخم فقط مربوط به گذشته نيست ممکنه مربوط به زمان حال هم باشه (مثلاً يه زخم تازه )

·          زخم ممکنه کهنه هم باشه که بعد سر باز کنه ( مثل دمل های چرکی ) و ...

·          زخمها سبب بسياری از بيماری ها خواهند شد.

·          به نظر تمام زخمها يک مرحمی داره حتی اگر خيلی گسترده و عميق باشه ! 

·        علت ايجاد زخم :

·          زخم برای اينه که يادش بيفتی وقتی حالت خوبه کمتر بهش فکر ميکنی

·          زخم هم با همه دردش از مهر مياد ميگه من هستم باهاتم من شفام به من اعتماد کن و زخم هاتو به من بسپار من مرهم ميشم من دردتو ميکشم بيا تو آغوش من مرا درياب و رهايم نکن من هم هرگز رهايت نمی کنم...

·          گاهی به نظر مياد ما با تصميمات و انتخابهای خود زخمهايی در خانواده مان/ رابطه هايمان / کارمان / جسممان / ذهنمان / قلبمان و حتی روحمان بوجود می آوريم. 


نظرتون راجع به صحت و سقم اين نظرات چيه ؟ كدومشون درستند؟ كدومشون درست‌ترند؟ در قسمت بعدي تعريفي از زخمهاي روحي  و ارتباط اون با زخمهاي جسماني و .... رو  براتون ميگم. راستي هنوز كسي سؤال نكرده كه زخمهاي روح چه ارتباطي به تعليم "خدا با من است" و اسماء الهي داره‌ها ؟!؟  (خودم كه پرسيدم!!) پس، تا بعد.